تبليغاتX
روزنه ای به رنگ
به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی ...

یه مطلبی تو تله تكست خوندم كه نمیدونم نویسنده اش كی بود. اما گفتم كه برای شما هم بذارمش:

 

-:« دوستم (هانس  زیمر) حادثه شدیدی با موتور سیكلت داشت و دست چپش از كار افتاد،

(خوشبختانه من راست دستم) اولین جمله را در حالی گفت كه داشت با مهارت برایم فنجانی چای

می ریخت.«كارهایی كه می توانم با یك دست انجام دهم شگفت آور است».

با آنكه انگشت های دستش را از دست داده بود در كمتر از یك سال آموخت كه با هواپیما پرواز كند.

اما روزی در هنگام پرواز در منطقه ای كوهستانی ، هواپیمایش دچار مشكل موتوری شد و سقوط كرد؛

او زنده ماند اما از سر تا پا فلج شد.

من او را در بیمارستان ملاقات كردم. او به من لبخند زد. گفت: «اتفاق مهمی نیفتاده؛ مهم این است كه

تصمیم بگیرم چه كاری انجام دهم.» زبانم بند آمده بود . فكر كردم كه دوستم دارد فقط تظاهر می كند

و وقتی كه من بروم او شروع به گریه می كند و به وضع خود تأسف میخورد . اما او به انتها نرسیده بود.

 زندگی هنوز بعضی شگفتی های ظریف ، برایش ذخیره كرده بود.

او سامانه ای دیجیتال برای نوشتن اختراع كرد كه به دستور های صوتی پاسخ می داد و میلیون ها كپی

از كتابی فروخت كه در مورد سامانه جدید نوشته بود. در پشت جلد كتابش این نكته كوتاه را نوشت.:

 

قبل از آنكه فلج شوم می توانستم یك میلیون كار مختلف انجام دهم اما اكنون فقط می توانم

 990 هزار تای آن را انجام دهم. با این حال كدام شخس معقولی به سبب 10 هزار كاری كه

دیگر نمی تواند انجام دهد نگران می شود، در حالی كه 990 هزارتای آن ها باقی مانده است؟  »

 

 

شادباشید...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 18:33  توسط وحیده | 

 

عروس جوانی قبل از اینكه پا به خانه شوهر بگذارد، آبله سختی گرفت و مدت ها بیمار شد.

 

مرد به عیادت نامزد جوان رفت و در میان صحبت هایش گفت كه چشم هایم بسیار درد می كند.

 

بیماری زن شدت می گرفت و آبله تمام صورت او را پوشانده بود.

 

مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزد خود می رفت و از درد چشم می نالید. عروسی نزدیك بود

 

و زن نگران صورت خود كه آبله آن را از شكل انداخته بود.

 

شوهر هم كور شده بود و مردم همه می گفتند: «چه خوب، عروس نازیبا همان بهتر كه همسری

 

نابینا داشته باشد!»

 

۲۰ سال بعد زن از دنیا رفت. مرد عصایش را كنار گذاشت و چشم هایش را گشود!

 

همه تعجب كردند. مرد گفت:

 

                        « من كاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم!»

 

 

             

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:21  توسط وحیده | 

به نام خاتم كار بال پروانه

دیشب بعد از خوندن فیزیك واسه امتحان امروز كه حسابی توش گل كاشتیم(!!!)

یه سری به آرشیو مجله هام زدم و  یه چیز جالب پیدا كردم گفتم بد نیست شما هم

بخونیدش! :

 

یك تصمیم گیری مهم!!

 

فرض كنید كه تصمیم گیری درباره 2 موضوع مهم را به شما بسپارند.

اول اینكه

فرض كنید می توانید یك رئیس انتخاب كنید كه دنیا را رهبری كند و صلح و ترقی

و خوشبختی را برای مردم فراهم كند.

فرض دوم هم این است :

شما یك مشاور و مددكار اجتماعی هستید، زن حامله ای را می شناسید كه 8

فرزند دارد؛ 3 تا از بچه هایش ناشنوا ، 2 تایشان نابینا و یكی شان عقب مانده است

و خودش هم یك بیماری مهلك دارد. او از شما مشورت می خواهد كه آیا سقط

جنین بكند یا نه، شما چه جوابی می دهید؟

 

حالا برویم سراغ انتخاب رئیس دنیا؛ 3 نامزد برای این كار وجود دارد؛

 

یكی شان: با سیاستمداران رشوه خوار و بدنام كار می كند و از فالگیر و غیبگو و

منجم هم مشورت می گیرد. در كنار زنش 2 معشوقه هم دارد، سیگاری است

و روزی 10 لیوان مشروب می خورد.

 

دومی: 2 بار از محل كارش اخراج شده ، تا ساعت 12 ظهر می خوابد، در مدرسه

رفوزه می شده و در جوانی اعتیاد داشته و تحصیلات آن چنانی هم ندارد.

علاوه بر این بی تحرك و چاق هم هست.

 

سومی: در كشورش مدال شجاعت گرفته، گیاهخوار است و سالم ، به سیگار و

مشروب لب نمی زند و در گذشته ی زندگی اش هیچ رسوایی ای به بار نیاورده...

 

چند دقیقه فكر كنید...........

 

- به كدام رأی می دهید؟

- و به زن حامله چه مشاوره ای میدهید؟

 

                                                            see ya

 

 

نتیجه:

 

اونهایی كه قبلا خونده بودن این متنو یه ذهنیتی داشتند از قضیه...

اما اونایی كه نخونده بودن باید بدونند كه:

اون سه نفری كه مورد رأی گیری بودند: اولی فرانكلین روزولت، دومی وینستون چرچیل

و سومی آدولف هیتلر است.

راستی خانم حامله رو كه فراموش نكردین؟!! اگر به آن خانم پیشنهاد سقط جنین را داده اید

خوب است بدونید كه لودویك بتهوون را به كشتن دادید!!!

 

دانلود دیوونه خونه از sasi mankan و hossein mokhte

 دانلود از سه زاويه از satin و sasi mnkan و hossein mokhte

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:18  توسط وحیده | 

 

در آخرین روز ترم پایانی دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگینی را به كلاس درس می آورد.

وقتی كه كلاس رسمیت پیدا كرد ،استاد لیوان بزرگ شیشه ای را از جعبه بیرون آورد و روی میز گذاشت. سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل لیوان انداخت.

آنگاه از دانشجویان پرسید: آیا لیوان پر شده است؟ همه گفتند:بله پرشده است.

استاد مقداری سنگریزه را از جعبه برداشت و آنها را روی قلوه سنگ های داخل لیوان ریخت.

بعد لیوان را كمی تكان داد تا سنگریزه ها به درون فضاهای خالی بین قلوه سنگ ها بلغزند.

سپس از دانشجویان پرسید: آیا لیوان پر شده است؟ همگی پاسخ دادند : بله پر شده است.

استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشتی شن برداشت و داخل لیوان ریخت. ذرات شن

به راحتی فضاهای كوچك بین قلوه سنگ ها و ریگها را پر كرد. استاد بار دیگر از دانشجویان پرسید:

آیا لیوان پر شده است؟ دانشجویان هم صدا جواب دادند: بله ، پر شده است.

استاد از داخل جعبه شیشه آبی برداشت و آن را درون لیوان خالی كرد. آب تمام فضاهای كوچك

بین ذرات شن را هم پر كرد. این بار قبل از اینكه استاد سؤالی بكند، دانشجویان با خنده فریاد زدند:

بله، پر شده ...

بعد از آنكه خنده ها تمام شد، استاد گفت: این لیوان مانند شیشه عمر شماست

و آن قلوه سنگ ها هم چیزهای مهم زندگی شما مثل سلامت و خانواده و فرزندان و دوستانتان. چیزهایی كه اگر هر چیز دیگری را از دست بدهید و فقط اینها برایتان باقی بماند، هنوز هم

زندگی شما پر است. سپس نگاهی به دانشجویان انداخت و ادامه داد: ریگها هم چیزهای دیگری است كه در زندگی اهمیت دارد؛ مثل شغل، ثروت و ... .

ذرات شن هم مانند چیزهای كوچك و بی اهمیت زندگی است. اگر شما ابتدا ذرات شن را

داخل لیوان بریزید دیگر جایی برای سنگها و ریگها باقی نمی ماند.

این وضعیت در مورد زندگی شما هم صدق می كند.

 

---------------------

پ.ن: تو این داستان استاد نگفت كه آب نماد چیه؟! فكر كنم گذاشت به عهده خواننده ها!

پس شما تو نظرتون بگید آب اینجا نماد چیه؟

  

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 14:32  توسط وحیده | 

 

مرد 80 ساله ای همراه پسر خود روبروی پنجره نشسته بود و هر دو به كار خود مشغول بودند.

پدر به خاطرات گذشته می اندیشید و پسر در فكر تسخیر فردا.

پدر به پنجره نگاه می كرد و پسر كتاب فلسفی و روشنفكرانه مورد علاقه خود را مطالعه می كرد.

ناگهان كلاغی آمد و روبروی لبۀ پنجره نشست. پدر با نگاهی عمیق از پسر خود پرسید:

«این چیه؟» پسر نگاهی متعجبانه به پدر كرد و گفت:«كلاغه!» و پدر با تكان دادن سر، حرف او را

تایید كرد.

دقیقه ای نگذشته بود كه پدر از پسر پرسید:«این چیه روی پنجره نشسته؟» پسر با تعجب بیشتری

گفت:«پدر؛ گفتم كه اون یه كلاغه!» باز و به تكرار پدر این سؤال را پرسید كه «این چیه؟» و پسر

برای سومین بار سر از كتاب برداشت و گفت:«كلاغه پدر،كلاغ!!» پدر برای بار چهارم پرسید:

«این چیه روی لبه پنجره نشسته؟» و پسر این بار عصبانی شد و با فریــاد گفت:«اگر نمی خواهی

بگذاری كه كتابم را بخوانم بگو، پدر چند بار بگم كه اون یه كلاغه و دیگه هم از من نپرسید!»

پدر نگاه خودش را به نگاه پسر قفل كرد. و گفت:«دقیقاً  35سال پیش كه تو در دوران كودكی خود

بودی، من و تو اینجا نشسته بودیم و یك كلاغ در لبه پنجره نشسته بود و تو این سوال را بیش از

چهل بار از من پرسیدی و من هر بار با یك شوق تازه به تو می گفتم كه :«آن یه كلاغه پسرم!»

 

پسر شرمنده رفتارش شد....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 9:34  توسط وحیده | 

 

زندگی یعنی چه؟

 

هنوز سوالاتم تمام نشده بود كه شاگرد ها طبق معمول با شنیدن چنین سوالی

زدند زیر خنده معلم دستش را بالا برد تا آنها را آرام كند. بعد چند دقیقه ای به من نگاه كرد.

حس كردم كه با نگاهش از من می پرسد كه سوالم جدی بوده است یا نه؟

و وقتی مطمئن شد كه قصد شوخی ندارم گفت: به سوالت جواب می دهم.

بعد كیف پولش را از جیبش بیرون آورد و تكه آینه كوچك گردی كه تقریباً اندازه سكه ای بود

از كیفش در آورد و گفت: در دوران كودكی من ، جنگ شروع شده بود...

ما خیلی فقیر بودیم. و در دهكده ای دور افتاده زندگی می كردیم. روزی در جاده نزدیك

خانه مان تكه های آینه شكسته پیدا كردم. خیلی سعی كردم كه تمام تكه های آینه را پیدا

كنم و كنار هم بچینم ولی ممكن نبود. برای همین بزرگترین تكه را نگه داشتم.بعدهم كناره های

آینه را روی سنگی كشیدم و آن را گرد كردم. بعد ها با این آینه بازی می كردم.

و مجذوب این موضوع شده بودم كه با این آینه می توانم نور را در جاهای تاریكی كه خورشید

هیچ وقت به آنها نمی تابید یعنی در سوراخ های عمیق و شكاف و گنجه ها منعكس كنم.

تاباندن نور در جاهایی كه ابداً نوری به آنها نمی رسید برایم حكم بازی دلپذیری را پیدا كرد.

آینه كوچك را نگه داشتم و در اوقات بیكاری به این بازی ادامه دادم.

وقتی بزرگتر شدم فهمیدم كه این فقط بازی بچه گانه ای نیست بلكه استعاره ای است

برای شیوه ای كه باید در زندگی به آن عمل كنم.

 

می دانستم كه من نور یا منبع  آن نیستم ولی می توانم نور را به تاریكترین جاها منعكس كنم...

 

 

 

 

این  ممكنه كه آخرین پست من در این ماه  باشه و چون امتحانات دی ماه هم در

پیش روست ممكنه كه ماه بعد هم نیام !!!

رو همین حساب كریسمس رو به همه هم وطن های مسیحی و به همه غیر هموطن های

مسیحی و غیر مسیحی تبریك میگم!

                         

 

 

از صمیم قلب مثل هر سال از خدا میخوام كه تو این امتحانات هم منو موفق و سربلند

كنه و فقط ازش معدل بیست رو میخوام. 19.99 هم قبول نیست.

خدایا

         از من حركت

                              از تو بركت ......

 

توانی بده كه بتونم بخونم و رحمی به دل معلما بده كه آسون بگیرن و آسون صحیح

كنن!

 

....شاد باشید

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 20:47  توسط وحیده | 

 

جوانی خود را برای مراسم فارغ التحصیلی از دانشگاه آماده می كرد. او ماه ها

در آرزوی ماشین اسپورتی بود كه در یك نمایشگاه خودرو دیده بود. از آنجا كه

می دانست پدرش قدرت خرید آن را ندارد ، به او گفته بود كه این خودرو تنها

چیزی است كه می خواهد.

با نزدیك شدن روز فارغ التحصیلی ، پسر به دنبال نشانه هایی می گشت

تا ببیند آیا پدرش خودروی اسپورت مورد نظررا برای او خریده است یا نه.

در صبح روز مراسم، پدرش او را به اتاق مطالعه خود فراخواند و به او گفت

كه چقدر از داشتن چنین پسر خوبی به خود می بالد و تا چه حد او را دوست دارد.

پدر جعبه ای را كه در نهایت زیبایی بسته بندی شده بود به دستش داد.

پسر با تعجب و در عین نا امیدی جعبه را باز كرد و در آن كتاب مقدس زیبایی را

 یافت كه جلدی چرمی داشت و اسم او با رنگ طلایی و خطی زیبا روی آن حك

شده بود.پسر با عصبانیت صدایش را بلند كرد و گفت: «تو با تمام ثروتت كتاب مقدس

به من هدیه می دهی؟» و بدون اینكه كتاب را با خود ببرد خانه را ترك كرد.

سال ها گذشت و پسر جوان به تاجری بسیار موفق تبدیل شد.

پس از مدت ها دوری از پدر روزی به ذهنش رسید كه پدرش باید بسیار پیر شده باشد.

او با خود فكر كرد: « بهتر است سری به پدرم بزنم» پیش از اینكه بتواند تصمیمش را

 عملی كند تلگرافی دریافت كرد حاكی از اینكه پدرش دار فانی را وداع گفته و تمامی

 دارایی اش را به او بخشیده است. او می بایستی هر چه سریعتر به خانه پدری اش

باز می گشت و زمام امور را در  دست می گرفت. زمانی كه به خانه پدر رسید

 ناگهان ناراحتی و پشیمانی تمام وجودش را فرراگرفت. در میان وسایل شخصی پدر

شروع به جستجو كرد و همان كتاب مقدس را به شكلی یافت كه سال ها پیش ،

آن را رها كرده بود. كتاب هنوز هم مانند روز اول نو بود.

پسر كتاب را با چشمانی اشك بار باز كرد و صفحه هایش را ورق زد.

پدرش زیر آیه ای را با دقت خط كشیده بود. مضمون آیه این بود: « و اگر شما بد هم باشید

بدانید كه چگونه باید به فرزندانتان هدیه های خوبی بدهید» در حالی كه پسر مشغول خواندن

 این جمله ها بود از پشت كتاب سوئیچ خودرویی به زمین افتاد روی آن برچسبی

با نام فروشنده بود. همان فروشنده ای كه خوردردی اسپورت مورد علاقه او را در

نمایشگاه خود داشت.

روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی و جمله « نقدی پرداخت شد » به چشم می خورد.

 

چند بار در طول زندگی خود ، لطف و بركات خداوند را تنها به خاطر اینكه در بسته بندی

مورد نظر ما نبوده اند، نادیده گرفته و از كنارشان گذشته ایم؟

 

           روزگار خوبی داشته باشید .....

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 18:12  توسط وحیده | 
 
گلبرگ نخست
كبوتر نقره ای من
گلبرگ های پيشين
درباره وبلاگ
به سراغ من اگر می آیید
پشت هیچستانم!
پشت هیچستان رگ های هوا
پر قاصدهایی است
که خبر می آرند
از گل واشده دورترین بوته خاک....

نازنين ها
لحظه گمشده
فرانسه و زبان فرانسوی
ایتالیا و زبان ایتالیایی
پارسینا جــــــون
ettore bassi fan forum
manuela arcuri
emma watson
LORMAR
اون قديما
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
آرشیو موضوعی
دنیای کوچک من
آلبوم نیلوفری
نزدیک دورها
تلنگر
پشت دریاها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان


آمار وبلاگ- از8شهريور86

افراد آنلاين:
تعداد مهمون های من:

  RSS