تبليغاتX
روزنه ای به رنگ
به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی ...

سلام

بابت تاخیر كوتاهم عذر میخوام. كامپیوتر تو اتاق عمل پدر بود و داشت یه سری جراحی های

ارتقائی روش انجام میشد. كلا فرمت شد و الان مثل یه كودك تازه متولد شده پاكه پاكه!

مرورگر اینترنتم رو هم عوض كردم و از دست اون اینترنت اكسپلور با اون مرورگری اش (!)

راحت شدم! با اینكه ورژن هفتش هم بود ولی به درد لای جرز میخورد الان از« mozilla bon echo» استفاده میكنم كه به نسبت بهتر و سریعتره.

 

به پارسینا جون:

به خدا من همش میام وبلاگت كامنت میذارم. اما اصلا ثبت نمی كنه!

وبلاگ هیچكس اینطور نمیشه فكر كنم اشكال از قالبت باشه...

آره سی دی به دستم رسید و دست گلت درد نكنه.

 

 

این عكس رو ببینید. خطای بینایی رو حس میكنید؟

 

خطای ديد

 

 

شب بخير...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 1:8  توسط وحیده | 

 

سلام

چیكار میكنید با ماه رمضون؟

باید یه ساعت دیگه سحر بخوریم!

گفتم همینجوری بیام این عكسو به شما نشون بدم!

 

این لیوان به درد من میخوره چون فقط صبحانه چایی با دیجیستیو میخورم! :

 

Image Hosting

 

 

خوب دیگه شب همگی تون بخیر... 

 

                                                                Image Hosting 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 1:56  توسط وحیده | 

سلام دوستان عزیز

شعر صدای پای آب سهراب به انگلیسی....! :

 

 

                                 THE WATER’S FOOTSTEPS

 

For silent nights of my mother

I am a native of Kashan

Time is not so bad to me

I own a loaf of bread, a bit of intelligence, a tiny amount of taste

I possess a mother better than the leaf

Friends, better than the running brook

 

And a God who is nearby

Within these gillyflowers, at the foot of yonder lofty oak

On the stream's awareness, on the plant's law

 

I am a Muslim

The rose is my Qebleh

The spring my prayer-carpet

The light, my prayer stone

The field my prostrate place

I take ablution with the heartbeat of windows

Moon flows into my prayer, gently it flows

The rock is visible from behind my prayer

All particles of my prayer are illuminated

I pray when the wind calls for prayer

From the cypress tree’s minaret

I practice my ritual when weeds say God is Greater

When wave raises

 

My Ka’ba is beside the brook

My Ka’ba is beneath the acacia

My Ka’ba is lid the breeze, blowing from garden to garden from one town to another town

 

My Black Stone is light of the garden

 

I’m a native of Kashan

I’m a painter

Now and then I build a cage by paint, sell it to you to refresh your heart

With the song of anemone which is imprisoned in it

What a faint dream, What a dream I know

My music is lifeless

I know well, my painting pond contains no fishes

 

I’m a native of Kashan

The breeze might go

To a plant in India, to an earthenware from Sialk

The breeze may reach a prostitute in Bokhara city

 

My father died before twice migrating swallows

Before twice snows

Before twice sleeping under the moonlight

The sky was blue when my father died

Unaware my mother jumped from sleep, my sister grew prettier

When my father died, the constables were all poets

The grocer asked me, “How much melons you want to buy?

 

I asked him, “How much is the price of one once of contentment?

 

My father used to paint

He used to make tars, played the Tar too

He was a calligrapher

 

Our garden stood on the shadowy side of wisdom

Our garden was the interweaving point of feeling and plants

Our garden was the point where looks Cage and Mirror met

Our garden was perhaps an arc of the green circle of happiness

On that day I was munching the unripe fruit of God in my sleep

I would drink water unphilosophically

I picked up mulberries unscientifically

As soon as the pomegranate cracked hands turned to jets of desire

As soon as the lark sung, the chest burnt from delight

now and then loneliness rubbed its face against the windowpane

desire would come and put its arms around the sense’s neck

thought played

Like looked like a vernal rainfall, a plane tree full of starlings

Life then was a line of light and doll

An armful of liberty

Life then was a pond of music

 

 

Image Hosting

 

 

این عكسو ببینید

هنر در اون به چشم می آد.هرچند ساده ست اما بدنیست:

 

http://www.imagehosting.com/show.php/1128625_bacio.jpg.html 

 

خوب دیگه ....

شب همگی تون بخیر.

بكامنتید...لطفاً!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 1:42  توسط وحیده | 

 

مهرورزان زمان های كهن

هرگز از خویش نگفتند سخن

كه در آنجا كه «تو» یی

بر نیاید دگر آواز از «من»

ما هم این رسم كهن را بسپاریم به یاد

هرچه میل دل دوست

بپذیریم به جان

هر چه جز میل دل او

بسپاریم به باد

¤¤¤¤

آه باز این دل سرگشته من

یاد آن قصۀ شیرین افتاد

بیستون بود و تمنای دو دوست

آزمون بود و تماشای دو عشق

در زمانی كه چو كبك

خنده می زد شیرین،

تیشه می زد فرهاد

نه توان گفت به جانبازی فرهاد: افسوس،

نه توان كرد ز بیدردی شیرین فریاد.

¤¤¤¤

كار شیرین به جهان شور برانگیختن است

عشق در جان كسی ریختن است

كار فرهاد برآوردن میل دل دوست

خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن

خواه با كوه در آویختن است

رمز شیرینی این قصه كجاست؟

¤¤¤¤

كه نه تنها شیرین

بی نهایت زیباست

آن كه آموخت به ما درس محبت می خواست:

جان چراغان كنی از عشق كسی

به امیدش ببری رنج بسی

تب و تابی بودت هر نفسی

به وصالی برسی یا نرسی

سینه بی عشق مباد....

 

 

                                      «فریدون مشیری»

 

 

Free Image Hosting At site

 

 Image Hosting

 

Free Image Hosting At site

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 1:8  توسط وحیده | 

 

سلام دوستان

شما چه جوری امضا می كنید؟ مطلب زیر رو بخونید تا از روی امضاتون پی به

گوشه ای از شخصیتتون ببرید:

 

 ¤كسانی كه به طرف عقربه های ساعت امضا می كنند ،انسانهایی منطقی اند.

 

¤ كسانی كه برعكس عقربه های ساعت امضا می كنند، دیرتر منطق را قبول میكنند.

 

¤ كسانی كه در امضای خود نام خود را می نویسند، خودشان را در بین اقوام برتر میدانند.

 

¤ كسانی كه در امضای خود نام خانوادگیشان را می نویسند، دارای منزلت اند.

 

¤ كسانی كه اسمشان را می نویسند و روی اسمشان را خط می زنند، شخصیت خود را

به درستی نشناخته اند.

 

¤ كسانی كه از خطوط عمودی استفاده می كنند، در امور لجاجت و پافشاری دارند.

 

¤ كسانی كه از خطوط افقی استفاده می كنند، انسانهایی منظم اند.

 

¤ كسانی كه به حالت دایره و بیضی امضا می كنند، افرادی اند كه می خواهند به قله برسند.

 

¤ كسانی كه با فشار امضا می كنند، در كودكی سختی كشیده اند.

 

¤ كسانی كه پیچیده امضا می كنند، شكاك اند.

 

 

اونایی كه به حالت Bold نوشتم ،خصوصیات امضای منه كه شخصیت منو هم میرسونه!

برای من كه كاملاً حقیقت داره چون هم در 90 درصد موارد با منطق به موضوعات برخورد

میكنم و هم خیلی مشتاقم كه به قله برسم(!) و هم خیلی شكاك ام! منظورم وسواس

نیست منظورم سوء ظن هامه...

خوب ، حالا شما تو نظرتون به من بگید چه جوری امضا می كنید و چه شخصیتی دارید؟

 

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

 

گفتم زیر پستم یه كم از دوست ایتالیایی ام Emma براتون بگم چون به هر حال

اینجا دنیای كوچیك منه و حق دارم یه كم هم از دلمشغولی هام و آرزوهای دور و

درازم بگم و ندید بدید بازی در بیارم! (آره دیگه حق با منه قبول نداری كلمه blog رو

تو دیكشنری بابیلنت كه همین دم دستته تایپ كن! دیدی؟! نوشته:                                       

on-line shared diary where people can publish diary entries about 

 their personal hobbies or experiences.)

 

باید از توصیف مهربونی هاش بگذرم چون انقدر زیاده كه تو ادامه مطلب هم نمی تونم

جاش بدم! از اون دخترای ساده و فروتن كه از هیچ محــبتی به اطرافیانشون دریـغ

نمی ورزند . حتی یه پست هم تو وبلاگش فقط و فقط برای من داده ...

من هم كه تو مدرسه مون جز گروه كاوش و تجسس ام، (=گروهی كه ما 7-8-10 تا

برو بچز با حال كلاس تشكیل دادیم و دست به تجسسمون عالیه و هر اطلاعاتی رو

در عرض كمتر از یه هفته به دست میاریم برای مثال :معلم جدید:در عرض كمتر از یه

هفته بیوگرافی اش، تاهل و تجرد و اسم بچه هاش و فامیل كیه و شجره نامه اش

و خلاصه هر چی كه فكرشو بكنی توسط ما رو میشه و در اختیار بچه های بیحال(!)

قرار میگیره البته اینو هم بگم ما فضول و بی ادب نیستیم.اما پدرم میگه شما دست

مامور های سازمان اطلاعات رو از پشت بستید!) در عرض سه سوت(یعنی سه روز!)

این كار رو در مورد emma هم كردم و خلاصه الان از سر تا پیازشو میدونم.

خب این یه حقیقته هرچه بیشتر در مورد یه نفر بدونی بهتر میتونی باهاش ارتباط

برقرار كنی و به اصطلاح match بشی.

 

برترین ویژگی emma اینه كه صداقت رو به حد كمال داره حتی با اینكه توی دنیای

مجازی هستیم باز هم صادقانه و بی هیچ لاف و پنهان كردن شخصیت اصلی اش

حرف میزنه.نمی دونم آیا ایتالیایی های دیگه هم اینقدر صادق و خوش برخورد

هستند یا نه !؟ این سؤالو باید اونایی پاسخ بدن كه سابقه دوستی با ایتالیاییها

رو دارند. اما فكر میكنم كه تو همه جای دنیا (حتی توی ایــتـالـیا كه آدمای خوش

مشربی داره) آدم مغرور و افاده ای پیدا میشه كه خدا رو شكر به تور ما نخورده!

Emma حتی آدرس دقیق خونه شون رو هم به من داد!

یه روز داشتم با emma ، chattare می نمودم كه به فكرم زد كه ازش بخوام یه

عكس از شهر محل زندگیشو برام بفرسته اون با صراحت گفت كه توی city زندگی

نمی كنه و توی very very small country زندگی میكنه!!

اسم دهكده شون«Cazzano sant'Andrea» ست كه در نزدیكی های milan و

bergamo ست و اون طوری كه اون برام روی نقشه ایتالیا مشخص كرد و فرستاد

بیشتر نزدیك bergamo هه.

توی روستاشون یه برجی وجود داره كه مربوط میشه به قرون وسطی.

اتفاقاً یه عكس از این برج رو هم برام send كرد:

 

Image Hosting

 

من هم یه عكس از بنای توریستی شهرمون (دریاچه عباس آباد و قصر(!) وسطش)

براش فرستادم.

من درسای مدرسه مون رو براش گفتم و گفتم كه ورزش و انگلیسی دو درس مورد

علاقه من اند. اون هم نوشت كه تو مدرسه شون این درسها رو میخونن:

Italian,Italian grammar,Math,french(in some schools the students study

Spanish or German),Catholic Religion,Sport,Technology,Art,Science,Geography,

Story and music.

این عین جمله اونه.هم چنین تهش گفت كه از موزیك متنفره و هیچ درس مورد علاقه ای

نداره چون كلاً از مدرسه رفتن خوشش نمی آد!!

یه چیز بگم اشكتون درآد البته بیشتر قابل توجه همشهریان و همدردان اینجانب:

سرعت اینترنت شهرما- KBs 45 - ولی سرعت اینترنت روستای emma  MBs-65- ست!

حالا هی بخند. خوب وقتی پهنای باند داری ، رسیور داری، چه میدونم اینترنت پرسرعت

داری و كلیك میكنی یه سوته همه چی برات مهیاست نباید هم درك كنی!!

 

خلاصه جونم واستون بگه یه روز من و emma  نشستیم و از همه چی با هم صحبت

كردیم از فلسفه تعطیل بودن یكشنبه توی ایتالیا و جمعه توی ایران بگیر تا racist هایی

كه توی ایتالیا هستند و بحثمون حسابی داغ شده بود.

من هم صداقتشو با دورویی جواب ندادم و بهش گفتم كه یه مسلمونم اون هم با اینكه

مسیحی كاتولیكه گفت كه اصلا مثل بعضی ها از مسلمونها بدش نمی آد و گفت كه

اتفاقاً یه دوست مسلمون داره به اسم Faduoa كه به قول خودش:she's very nice!

 

 این دوستی برای من خوبه چون هم انگلیسیم تقویت میشه(چون باهم انگلیسی حرف

 میزنیم)و هم ایتالیایی ام چون باید پنج ساعت بشینم پست هایی كه تو وبلاگش و توی

فارومی كه Administrator شه نوشته رو ترجمه كنم!!(آخه همش به زبون ایتالیاییه!)

 

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

حسابی سرتون رو درد آوردم. ببخشید مطلب زیر پستم از خودش طولانی تر شد!

نوجوونیم و هزار جور آرزو!

 

به فاطمه(احمدی)عزیز: از نظرت خیلی ممنونم من هم دلم برات تنگیده

اتفاقاً چند روز پیش تو تاكسی نشسته بودم كه تو رو دیدم فكر كنم حدوداً

جلوی مدرسه امام حسین (ع) بود...

 

 

شب همگی تون بخیر...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 2:45  توسط وحیده | 
 

Image Hosting

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 1:22  توسط وحیده | 

چگونه ماهی خود را به آب می سپرد !

به دست موج خیالت سپرده ام جان را .

فضای یاد تو، در ذهن من، چو دریائی است؛

بر آن شكفته هزاران هزار نیلوفر .

درین بهشت برین، چون نسیم می گذرم،

چه ارمغان برم آن خنده گل افشان را ؟

 

 

Image Hosting

 

 

با اجازه آناهیتا جون  این عكسو میذارم.

دوستان عزیز من حتما در این عكس دقیق شوید و به تمام اجزای آن

بنگرید.هنرمندانه است...به سادگی نمی توان از آن گذشت....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 15:31  توسط وحیده | 

 

....ای الهۀ شعر ، خشم «آخیلوس» (آشیل) فرزند «پله» را بسرای،

خشمی دلازار كه دردهای مردم«آخائی» (یونان) را فراهم كرد

و آن همه نفوس مغرور و دلیر را به كام مرگ افكند

و پیكرهاشان را طعمۀ سگان و پرندگان بیشمار كرد،

تا ارادۀ زئوس خدای خدایان انجام پذیرفت.

ای الهه، از آن روزی سخن آغاز كن

كه ستیزه ای شوم میان «آگاممنون» فرزند «آتره» كه پادشاه مردم بود

و «آخیلوس»كه از نژاد خدایان بود نفاق افكند.

كدامین خدا ایشان را در این ستیزه به هم انداخت؟.....

 

 

سلام...

چند روزیه كه رفتم تو حال و هوای یونان و روم باستان و تو دنیای آشیل و زئوس

و الهگان و رب النوع ها سیر می كنم!!

 

 

...اكنون ای الهه های هنر كه در كوهستان «اولمپ» جای دارید

و خدایانید و همه جا پدیدارید و همه چیز می دانید

در صورتی كه ما جز بانگی نمی شنویم و چیزی نمی دانیم،

باری شما به من بگویید

سران و سرداران قوم «دانائه» چه كسان بودند و چه نام داشتند؟

زیرا من اگر خود،

ده زبان هم داشته باشم و یا بانگ آوازم چندان رسا باشد كه هیچ چیز

نتواند آن را در هم شكند،

و اگر خود دلی رویین در سینه ام جای داشته باشد،

نمی توانم شمارۀ چندین سپاه انبوه را بگویم،

مگر آنكه الهه های آسمانی هنر......

 

 

نثر جالبی است نه؟ آخه چند روزیه كه دارم كتاب «ایلیاد»  هومر رو می خونم

و حسابی «... درین روزهای سوزان كه راه ها پوشیده از شن های خشكست...»

سرم گرمه و خلاصه یه subject دیگه به فهرست طویل time table تابستونی ام

اضافه كردم!

كتاب زیبائیه و نثر زیبایی هم داره البته كتاب «اودیسه» هومر رو هم گرفتم

اما كو تا ایلیاد تموم شه؟!

 

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

 

میگم به این سه تا جملۀ زیر یه نگاهی بندازید و اگه خوشتون اومد یه كم هم

روشون فكر كنید، به نظر من خیلی جالبن خصوصاً آخریه!

 

¤ مهم بودن خوب است اما خوب بودن مهم تر است.

 

¤ اگر یك روز نتوانستی گناه كسی را ببخشی بدان كه از بزرگی گناه او نیست

از كوچكی قلب توست.

 

¤ همیشه به یاد داشته باش كه در ارتفاعی خاص از زمین دیگر ابری وجود ندارد

اگر آسمان زندگیت ابری ست شاید به این دلیل است كه روحت به انداۀ كافی

اوج نگرفته است.

 

 

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

 

حال، ای الهگان «نظر» كه در دشت فراخ اینترنت سكنی گزیده اید زمزمه های بلوری

خود را نثار این جسم خاكی نمایید!!(بابا من خودم یه پا هومرم)

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 1:2  توسط وحیده |