![]() |
![]() |
|
| به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی ... |
|
به دریا شكوه بردم از شب دشت وز این عمری كه تلخ تلخ بگذشت به هر موجی كه می گفتم غم خویش سری میزد به سنگ و باز می گشت سلام و خداحافظ…. معلوم نیست تا كی …. شاید تا هیچ وقت …. شاید تا دوسال دیگه ….. شاید تا دو روز دیگه!! همه تون رو دوست دارم… فعلا از نوشتن تو اینجا استعفا میدم اما همچنان تو وب هستم… میدونین دیگه انگیزه ندارم بنویسم… كلی مطلب جدید واسه پست دادن آماده كرده بودم اما تموم زندگیم و تموم آرزوهام بر باد رفت … تنها جایی كه توش راحت بودم همین وب بود كه اونم به زودی از دستم خواهد رفت…. مثل همه چیزهای دیگه ای كه از دست دادم …..همه اون چیزهایی كه واسشون میمردم!!! خداحافظ همین حالا همین حالا كه من تنهام خداحافظ به شرطی كه بفهمی تر شده چشمام … ماه، دریا را به خود می خواند و آب، با كمندی، در فضاها ناپدید؛ دم به دم خود را به بالا می كشید . جا به جا در راه این دلدادگان اختران آویخته فانوس ها . گفتم این دریا و این یك ذره راه می رساند عاقبت خود را به ماه ! من، چه می گویم، جدا از ماه خویش بین ما، افسوس، اقیانوسها ... بدرود آرزوهای بر باد رفته... بدرود لحظات بین ما...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 2:16 توسط وحیده |
|
|
مدتیه كه اگه یكشنبه شب ها كانال چهار رو انتخاب كنید می بینید كه دیگه از سینما ماوراء خبری نیست و این پروگرام ارزشمند جای خودشو به سینما اقتباس داده... به نظر من حذف سینما ماوراء كار شایسته ای نبود چون سینمای معنا گرا هم مخاطبان زیادی داره..یكی اش خود من كه برای سینمای معنا گرا و خصوصاً تحلیل قبل و بعد فیلم غش و ضعف میرم(!) البته شاید دلیل حذف این بخش كمبود مخاطب نبوده و چه بسا كه كمبود فیلم های معنا گرای متناسب با این جمهوری بوده!! ولی خوب فیلم های معنا گرا همچنان پخش میشه ولی نه هر هفته و به تعداد كمتری!! و این سری فیلم ها جزء زیر مجموعه سینما چهار شده و بعضی جمعه ها میتونیم اونها رو شاهد باشیم!! امشب فیلمی داد به اسم اولژان – Ulzhan – محصول 2007 به كارگردانی volker schlondorff.
این فیلم آلمانی بود .. در قزاقستان فیلم برداری شده...و نقش اولش فرانسوی بود و مثلا از فرانسه اومده بود و در جستجوی چیزی بود... چیز مورد جستجوی او موضوع فیلم بود...كه من تا وقتی تحلیلش رو گوش نكردم نتونستم به اون پی ببرم....خدا رو شكر استادان و كارشناسانی داریم كه در این جور مباحث خبره باشند... مردی از غرب به شرق میاید ..به آسیای میانه..تا راه سلوك را طی كند تا به معنویت برسد دختری قزاق به نام اولژان همراه او می شود...مرد به دنبال مرگ بود اما بعد از مدتی كه فرهنگ آنجا را می بیند با اولژان كه نماد محبت ونامش به معنی نور چشم است ، هم صحبت می شود می فهمد كه با خودكشی و مرگ نمی بایست از این دنیا دل كند و راه این نیست...
داستان فیلم را نمی توان تعریف كرد چون در فیلم جز در چند سكانس كوتاه مكالمه ای رد و بدل نمی شود. تنها نما ها و نماد ها تار و پود فیلم را می سازند... چیزی در این فیلم كه حس تحسین منو برانگیخت این بود كه فیلم نامه نویس كاملاً به ادبیات شرق مسلط بود....محور فیلم هم براساس داستان محبوب فیلم نامه نویس بود: داستان « پروانگان و شمع » از كتاب منطق الطیر عطار نیشابوری. كار او باعث شد من برای اولین بار به سراغ كتابی برم كه دو سال تو كتابخونه كوچیكمون خاك میخورد: كتاب منطق الطیر !! برای اولین بار بازش كردم!! فكر نمی كردم زبان كتابش این چنین شیرین و رسا باشه..از بس از شاهنامه متنفرم خیلی سخت سراغ كتاب های شعرا میرم ولی اینبار با انگیزه ای قوی رفتم و این حكایت رو در مقاله رابعه و اربعون، حكایت دوم پیدا كردم به دنبال تورق برای یافتن این حكایت، چند حكایت دیگه هم خوندم كه بسی لذت بردم!! توصیه می كنم حتما این كتاب رو بخونید وگرنه نصف عمرتون بر فناست!! ____________________________________ پارازیت: دیدید وقتی به هادی ساعی مدال میدادند همه خانمهای چینی رو با اون لباساشون تمام و كمال و شاید بیست دفعه نشون دادند؟ بدون اینكه بخوان مثل افتتاحیه هر وقت نوبت بانوان چینی میشد تصویر رو قطع كنند و خیابانی بخواد راجع به آرم المپیك پشت سرش حرف بزنه؟!!! و خلاصه اینكه تموم صحنه های همراهی كردن هادی ساعی توسط اون خانم چینی با اون لباس بی توقف نشون داده شد ولی درست یك ساعت بعد در اخبار ورزشی برای اون خانم ها لباس بدلی درست كرده بودند مثل همه فیلم ها و بعضی جاها هم فیلم رو اونقدر زوم كرده بودند كه خانم چینی از تصویر بیرون بیفته!! كارشون خیلی افتضاح بود البته من اصلا فكر نمی كردم كه صحنه مدال رو نشون بدند!! چون قبلا تو شبكه space آذربایجان دیده بودم چه جوریاس و تصورم این بود كه تنها عكس دسته جمعی قهرمانان و اهتزاز پرچم نشون داده میشه!! ولی خداییش خیلی دلم واسه mauro sarmientoی ایتالیایی سوخت!! نمیدونم چرا ولی حسش بعد از بازی خیلی ترحم انگیز بود و اینكه پرچم كشور محبوبم رو یك رده پایین تر از پرچم كشور خودم ببینم + اینكه همه اعضای خانواده به جز من طرف ایران بودند، دلمو بیشتر درد می آورد!!!! به هر حال آفرین به توmauro
________________ بلاگ لحظه گمشده من به روز شد. بابا تو رو خدا يه كامنت بذاريد ...پوسيد اون بلاگم!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم شهریور 1387ساعت 2:26 توسط وحیده |
|
|
خودت را باور كن... این تیتر مقاله ای است كه همین پریروز در ضمیمه روزنامه جام جم خوندم... شاید باورتون نشه ولی ما سالی یه بار به زور روزنامه می خریم ولی این بار انگار خدا از آسمون فقط و فقط واسه تنویر افكار من اینو نازل كرد.... دید كه زیادی دارم دیگران رو به خاطر مشكلاتم آزار میدم اینو فرستاد تا مایۀ عبرت من و آسایش دیگران بشه!! چون حس گشتن تو سایت منبع اش نبود، همین نسخه فارسی شو تایپ كردم كه حسش بیشتر میومد(عشق تايپم!) لازم به ذكره كه تو این مقاله متكلم من نیستم بلكه « جولی» منم!! هرچند كه تفاوت هایی بین من و اون هست كه آخر مقاله بهش اشاره خواهم كرد.. این هم خود مقاله: ((من امیلی گرند 24 ساله و دارای یك خواهر و برادر كوچك تر هستم. در یك خانواده متوسط بزرگ شده ام و شخصیت مستقلی دارم. می توانم بگویم درونگرا هستم و مسائلم را به نحوی حل می كنم. خواهر كوچكترم جولی برعكس من دختر برونگرا و پر شور و حرارتی است. تمام خوشی های جهان را می خواهد و آنها را در دنیای اطرافش جستجو می كند. والدین خوبی داریم، اما پدر نقش پر رنگی در زندگی مان ندارد و سعی میكند فقط با تأمین مخارج ، تعهدات خود را عملی كند. او چندان در تربیت و پرورش ما دخالت نكرده و این كار بیشتر به عهده مادر بوده است. جولی 10 ساله بود كه برادر كوچكترمان به دنیا آمد. پدر به دلایل فردی كه شاید بافت خانوادگی اش یكی از علل آن بود، توجه خاصی به این پسر كوچك نشان میداد و فكر میكرد كه فقط این پسر می تواند برایش دوست و همدم خوبی باشد و او را درك كند. همین امر به مرور موجب جریحه دار شدن احساسات جولی شدكه در آن زمان نیاز به تأیید و تشویق بیشتر والدین به ویژه پدر داشت. جولی مدتی بهانه گیر و بداخلاق شده بود. به دوران بلوغ رسیده بود و مرتبا به دلیل جوش های صورت و تغییرات جسمی اش گله میكرد و در دوره متوسطه نیز بیش از هر زمان دیگری انگیزه برای جراحی زیبایی بینی پیدا كرده بود. والدین با این كار او چندان موافق نبودند، اما او میگفت صورت من این طوری زشت است، اما اگر بینی ام جراحی شود بسیار بهتر خواهم شد و خوشحال می شوم. ما كه دیدیم با او نمی توان به هیچ صورتی كنار آمد، سعی كردیم او را متقاعد كنیم تا گرفتن دیپلم صبر كند، زیرا ممكن بود اگر زودتر اقدام به این عمل كنیم دچار تغییرات رشدی ثانویه شود و دوباره نیاز به اصلاح داشته باشد. نهایتا او دیپلم خود را گرفت و جراحی زیبایی بینی برایش انجام شد. البته در تمام مراحل بیمارستان و بخیه و ویزیت های پزشك فقط مادر و گاهاً من همراهش بودم. پدر به دلیل مخالفتش با این كار خود را درگیر نكرد. او مدتی احساس بهتری داشت و ظاهراً از صورتش راضی بود، اما دوباره نارضایتی هایش شدت گرفت و تمایل داشت فقط مجله بخواند و موسیقی گوش كند و بخورد. همین كار نیز موجب افزایش وزن او شد.پس از مدتی ادعا كرد كه باید چربی های اضافه بدن او به شیوه جراحی خارج شود تا اندامی متناسب پیدا كند و بتواند در مكان های عمومی ظاهر شده و دنبال كار یا ادامه تحصیل برود. خواسته های او تمامی نداشت و تمام اینها علاوه بر هزینه، نیاز به مراقبت و مسوولیت های بعدی داشت كه والدین از انجام آن سر باز زدند. او مرتب عصبانی بود و سر هر مساله كوچكی داد و بیداد راه می انداخت.حتی وقتی من با او صحبت می كردم تا آرام اش كنم می گفت: « چون تو مشكلات مرا نداری احساساتم را نمی فهمی. من از خودم بدم می آید و با این هیكل گرد نمی توانم هیچ كاری كنم». پس از مدتی دیگر خسته شده بودیم و از طرفی هم نگران جراحی و عوارض بعد ار عمل بودیم. تصمیم گرفتیم با یك مشاور متخصص صحبت كنیم و بعد تصمیم نهایی را بگیریم. زیرا او تهدید كرده بود كه اگر توجهی به او نكنیم ممكن است از خانه فرار كند. مشاور پس از شنیدن صحبت های مادر و او ، نظر خود را این گونه بیان كرد كه :« جولی پس از این عمل جراحی نیز احساس خوبی نخواهد داشت، زیرا او فقط میخواهد از شر اضافه وزنش خلاص شود،اما حاضر نیست خودش برای آن كاری بكند. چاقی مانند بینی یا گوش نیست كه به شیوه ای آفریده شده باشد كه نتوان در تغییر آن نقش داشت. اگر او واقعا خواهان داشتن اندامی متناسب و سلامت است، می تواند با كاهش میزان غذا و ورزش های مداوم زیر نظر متخصص به كاهش وزن برسد. از طرفی او دچار ضعف اعتماد به نفس است. او خودش را باور ندارد. در دوران كودكی و نوجوانی كه بیش از هرچیز نیاز به توجه و محبت و تایید پدر داشته از این امر محروم مانده و با توجه به این كه شخصیتی برون گرا و مهر طلب دارد، میخواهد این توجه را از طرق دیگر و از جانب افراد دیگر دریافت كند. او ساده ترین راه را انتخاب می كند كه اصلاح ظاهر و صورت است، اما حاضر نیست با سعی و تلاش به ارتقای روحی و رفتاری خود بپردازد. مشكل اضافه وزن او در واقع یك بهانه است كه نیاز دریافت به محبت و توجه دارد. او نه تنها از ظاهر و اندامش ناراضی است بلكه از خودش هم راضی نیست. اگر دست به عمل جراحی زده شود دوباره از یك چیز دیگر ایراد می گیرد و خواهان برطرف كردن آن است، در صورتی كه مشكل اصلی نپذیرفتن خود واقعی اوست. البته پدر هم در این میان نقش داشته، ولی نمی توان او را مقصر دانست زیرا هركسی تفكرات مخصوص به خود را دارد و برخی از مردها نمی توانند احساسات محبت آمیز خود را آن طور كه باید و شاید به فرزندان دختر و همسرانشان ابراز كنند، مگر اینكه در خانواده در دوران مجردی یا پس از ازدواج از طریق مطالعه آموخته باشند. او باید یاد بگیرد كه خودش را همان طور كه هست بپذیرد و در ضمن از نعمت ها و نقاط مثبتی كه به او هدیه داده شده بهره مند شود و شاكر باشد نه دنبال معایب و ناكامی ها باشد. تا وقتی كه به درون خود نپردازد ومنتظر تایید دیگران از بیرون و محیط اطراف باشد هرگز به نتیجه خوبی نمی رسد و مرتب در پی تغییر ظاهر خود خواهد بود.» )) خوب؛ من تفاوت های زیادی دارم.....مهمترین اینكه ما پول انجام هیچكدوم از این كارارو نداریم و اين مسئله حتی نميذاره فكر این عمل ها بیاد تو كله ام(!!!) تفاوت دیگه اینكه چنان دیكتاتوری تو خونمون هست كه فرار از خونه - حتی اگه یه روزی اونقدر احمق شدم كه این كارو بكنم - مثل یه آرزوی محاله.....در ضمن آدم فرار كنه كه بگه چی؟ جداً اینا كه فرار میكنن چی بدست میارن؟؟؟؟ تفاوت دیگه: نداشتن خواهر بزرگتریه كه بخواد با من صحبت كنه!!! چه(...ی) بود جولی كه با فرشته ای مثل خواهرش اونجوری برخورد كرد!! تفاوت های جزئی زیادی هم وجود داره كه نگم بهتره ولی خداییش من اصلا آزادی بیان ندارم باز حداقل جولی میتونست عقایدش رو آزادانه بیان كنه و داغ دلش فقط عدم توجه به بیاناتش بود ولی من چی بگم؟.......!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 20:15 توسط وحیده |
|
|
شكفتن خاطره نیست، بهانه هم نمی خواهد. خاصیت آدمهایی است كه هر روزشان را با گوشه چشم آفتاب آغاز می كنند و بخشی از آن را هم میان هم نوعانشان قسمت می كنند. همه از آسمان سهم دارند، پس بشتاب. چشمهایت را بشوی. نا امیدی ، انتقام ، گلایه و خستگی، واژه های دست ساز بشرند. بهانه ها را دور بریز كه بهشت درونت تو را فرا می خواند.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 2:34 توسط وحیده |
|
|
یه شعری از قیصر امین پور تو كتابام پیدا كردم كه خیلی باهاش همزاد پنداری میكنم(!) ریتم جالبی داره ... حالا ببین 20 سال پیش از زبون من چی گفته:
درد های من / جامه نیستند / تا زتن در آورم « چامه و چكامه » نیستند / تا به « رشته سخن » در آورم نعره نیستند / تا ز « نای جان » برآورم. دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنی ست. دردهای من / گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی كه چین پوستینشان / مردمی كه رنگ روی آستینشان / مردمی كه نام هایشان جلد كهنه شناسنامه هایشان / درد می كند. من ولی تمام استخوان بودنم / لحظه های ساده سرودنم / درد می كند. انحنای روح من / شانه های خسته غرور من / تكیه گاه بی پناهی دلم شكسته است. كتف گریه های بی بهانه ام / بازوان حس شاعرانه ام / زخم خورده است. دردهای پوستی كجا؟ درد دوستی كجا؟ این سماجت عجیب / پافشاری شگفت دردهاست. دردهای آشنا / دردهای بومی غریب / دردهای خانگی / دردهای كهنه ی لجوج اولین قلم / حرف درد را در دلم نوشته است دست سرنوشت / خون درد را / با گِلم سرشته است پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها كنم؟ درد، رنگ و بوی غنچه ی دل است پس چگونه رنگ و بوی غنچه را ز برگ های تو به توی آن جدا كنم؟ دفتر مرا / دست درد می زند ورق / شعر تازه مرا / درد گفته است / درد هم شنفته است پس در این میانه من / از چه حرف می زنم؟ درد، حرف نیست درد، نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا كنم؟ قیصر امین پور، اردیبهشت 67 ـــــــــــــــــــــــــــــ
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 18:6 توسط وحیده |
|
|
دوستان، این دفعه میخوام یه بخش جدید دیگه رو معرفی كنم به نام واحه ای در لحظه. بله، باز هم سهراب سپهری در انتخاب عنوان به كمكم اومد! تو این بخش سعی دارم نوشته های روان پریش وارم، دردهای درونی ام، خصوصیات روح خفته در درونم و دیگر نوشته هام و احیاناً اگر شعری گفتم یا نثری نگاشتم بیان كنم. و در واقع اون چیزی كه هر از چند گاهی اینجا مینوشتم اعم از دغدغه ها و مسائلم و ... رو دیگه اینجا ننویسم. چون درسته من بلاگ رو برای دل خودم می نویسم ولی انتظار دارم خواننده ای كه میاد نوشته هامو بخونه ، نظرشو بگه و منو راهنمایی كنه و یه جوری در واقع به اجتماعی شدنم كمكی میشه ولی چیزهایی هم هست كه آدم دلش میخواد بنویسه ولی از كسی انتظار نداره كه اونا رو بخونه. واسه همین این بخش رو در صفحات جداگانه خواهم نوشت... تا اینطوری هر كس كه خواست اونا رو بخونه و هر كس هم كه نخواست نخونه.. گوشه ای از شعر « واحه ای در لحظه» از سهراب سپهری: به سراغ من اگر می آیید پشت هیچستانم ... ... پشت هیچستان چتر خواهش باز است: تا نسیم عطشی در بن برگی بدود، زنگ باران به صدا می آید. آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری ست. به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا كه ... ... __________________ بلاگ لحظه گمشده من به روز است..
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 19:42 توسط وحیده |
|
|
La Torta della vita... Ho fatto una torta.. L'ho divisa in dodici fette, ogni fetta ha un suo Sapore e mangiandola vi trascinerà per sempre nel suo gusto senza di ritorno. La prima fetta è quella dell'oblio Fate i seri... evitate le risposte stupide!
كيك زندگی... من یك كیك پختم.. و اونو به 12 قسمت تقسیم كردم ، هر تیكه مزه خودش رو داره و وقتی كه خورده بشه شما رو برای همیشه در احساس همون طعم قرار میده... بدون هیچ راه برگشتی.. اولین تكه فراموشی است. دومین تكه خرد و دانایی است. سومین تكه امید است. چهارمین تكه جاودانگی است. پنجمین تكه اوج لذت جن سی است. ششمین تكه شهوت است. هفتمین تكه حقیقت مطلق است. هشتمین تكه خوشحالی است. نهمین تكه عشق است. دهمین تكه خیال و توهم است. یازدهمین تكه اعتماد است. دوازدهمین تكه مرگ آنی است. فكر كنید شما فقط میتونید یه تیكه رو بخورید. كدوم رو انتخاب میكنید؟ جدی باشید ... و از دادن پاسخ احمقانه دوری كنید! ♣ میگم كاش تیكه سلامتی هم داشت یا عاقبت به خیری اونوقت من اونارو انتخاب میكردم!! انتخاب من: تو این دوره زمونه فكر كنم تكه سوم یعنی امید بیشتر به درد بخوره!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 1:48 توسط وحیده |
|
|
گلبرگ نخست كبوتر نقره ای من گلبرگ های پيشين |
| آوای گياه |
به سراغ من اگر می آیید
پشت هیچستانم! |
| به باغ همسفران |
|
لحظه گمشده من ايتاليا و زبان ايتاليايی فرانسه و زبان فرانسوی ايوان زندگی لادن پارسینا جــــــون ettore bassi fans forum sebastiano somma fans forum manuela arcuri LORMAR به باغ همسفران |
| نزديك دورها |
|
شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
| پرهای زمزمه |
|
دنیای کوچک من آلبوم نیلوفری نزدیک دورها تلنگر پشت دریاها |
| واحه ای در لحظه |
|
به زودی ... |
|
RSS
|